به نام تو
چرا توی این سرما روی نیمکت نمناک این آلاچیق نشسته ام ؟ چرا مونا روبروی من نیست ؟ چرا باید دستم را روی این میز چوبی سرد بکشم ؟ چرا باید سرم را توی یقه ی پالتویم فرو ببرم ؟
حالا که چی ؟ مونا که نیست . آمدم این جا که چی بشود ؟ گه توی روحم . نه این فحش خیلی دم دستی است . باید یک فحش مخصوص خودم داشته باشم . مثلا گه توی گوشم . چرا باید این فحش را الآن فریاد بزنم ؟ چرا باید دماغم را بخارانم ؟ چرا گریه نکنم ؟ چرا به مونا زنگ بزنم ؟ چرا گریه کنم ؟
دو نفر دارند می آیند طرف قهوه خانه جعفر آقا . چرا به آن طرف نگاه کنم ؟ چرا نگاه نکنم ؟ یک پیرمرد و یک پیرزن . دارند به من نگاه می کنند . سرووضعشان خوب است . می روند داخل قهوه خانه . یکی دو دقیقه بعد با جعفر آقا می آیند بیرون و می آیند این طرف . چرا باید نگاهشان کنم ؟ پیرزن عقب تر می ایستد و مردها می آیند داخل آلاچیق . جعفر آقا می گوید : منصورجان خوبی ؟ ببین عزیزم ، میشه بری توی اون یکی آلاچیقه بشینی ؟
نگاهش می کنم .
می گوید : ببین . ایشون از مشتریای قدیمیه بنده س اگه امکان داره شما لطف کن برو توی اون یکی آلاچیقه که این دو تا بشینن این جا . ممنونت میشم . عجله دارن . می خوان دو تا قهوه بخورن و برن .
نگاهشان می کنم . چرا باید نگاهشان کنم ؟
می گوید : گرفتی چی میگم ؟
نگاهش می کنم . چرا نباید نگاهش کنم ؟
دستش را می گذارد روی شانه ام : منصور حالت خوبه ؟ چرا امروز تنها اومدی ؟ خانومت کجاس ؟
می گویم : خوبم .
جعفرآقا می گوید : نه به جون خودم یه طوری هستی امروز . بیا بریم داخل یه چای نبات بهت بدم .
می گویم : نه ، خوبم . مرسی .
پیرمرد یک قدم جلو می آید و می گوید : پسرم اگه لطف کنی و اجازه بدی من و خانومم این جا یه قهوه بخوریم یه دنیا ازت ممنون میشم . ما یه خورده عجله داریم .
جعفر آقا می گوید : امروز سالگرد ازدواجشونه .
من فقط نگاهشان می کنم . پیرزن حتما آن گوشه ایستاده و برای این که سردش نشود دارد تکان تکان می خورد . چرا باید به پیرزن نگاه کنم ؟
جعفر آقا می گوید : پس چرا هنوز نشستی ؟ فهمیدی چی گفتم ؟
پیرمرد به جعفرآقا می گوید : بذار خودم براش توضیح بدم .
می نشیند روی نیمکت آن طرف میز ، روبروی من ، جای مونا . چرا باید سرش داد بزنم ؟
لبخند زده اما چشم هایش می ترسند . حرف هاش بخار می شوند و می خورند توی صورتم : ببین جوون ، من و خانومم الآن دقیقا چهل و یک ساله که دقیقا همین امروز رو که هیفده دی باشه میایم اینجا ، به یاد سالگرد ازدواجمون . یعنی ازدواج که نه ، آشنایی . آشنایی هم در واقع نه . یعنی ، ببین ...
لبخند می نشیند روی لبش . سرش را می آورد نزدیک تر و با صدای آهسته ای می گوید : ببین ، من دقیقا چهل و یک سال پیش همین جایی که تو الآن نشستی نشسته بودم که از خانومم خواستگاری کردم . جالبه ، نه ؟ به یاد اون روز ما هر سال هیفده دی میایم اینجا دو تا قهوه می خوریم . باور کن توی این همه سال ما هر وقت اومدیم این جا ندیدیم کسی توی این سرما بیرون نشسته باشه .
جعفر آقا می گوید : الآن می برمش داخل کنار بخاری یه چای نبات دبش هم بهش میدم . چطوره ؟
چرا باید به چشم های پیرمرد نگاه کنم ؟ چرا باید الآن موبایلم را دربیاورم و زنگ بزنم به مونا ؟ چرا اگر گوشی را برداشت بهش بگویم تا چهل و یک سال بعد دوستت دارم ؟
پیرزن می گوید : چی شد پس ؟
پیرمرد سرش را برای زنش تکان می دهد و باز به من می گوید : اگه لطف کنی ممنونت میشم . خانومم پا درد داره .
چرا باید جواب بدهم ؟ چرا باید حرف پیرمرد را باور کنم ؟ یعنی این آلاچیق ها از چهل و یک سال پیش این جا هستند ؟
پیرمرد با همان لبخندش می گوید : برای شما که فرقی نمی کنه . لطف کن توی اون یکی آلاچیقه بشین .
نگاهش می کنم . شالگرن زرشکی رنگش از زیر بارانی ضخیمش پیداست . می گوید :
برای شما فرق می کنه این جا بشینی ؟
چرا مونا الآن اینجا نیست که با هم برویم توی آلاچیق آن طرف بنشینیم ؟ واقعا چرا الآن این جا نیست ؟
پیرمرد آرام می گوید : جوون فهمیدی چی میگم ؟ صدامو شنیدی ؟ میگم اگه برات فرقی نداره برو توی آلاچیق اون طرف . برات مهمه که اینجا بشینی ؟
چرا باید جوابش را بدهم ؟
می گویم : نه .
می گوید : دستت درد نکنه . پس لطف کن اجازه بده من و خانوم بشینیم اینجا . برای ما مهمه که بشینیم اینجا . باشه ؟
چرا دو تا خرس قطبی همین الآن از کنار این آلاچیق رد نمی شوند ؟
باز می گوید : باشه ؟ چی میگی ؟
و دستش را جلوی صورتم تکان میدهد ، به جعفرآقا نگاه می کند : حالش خوبه ؟
جعفرآقا شانه ام را تکان می دهد : منصورجان تو امروز چته ؟ پاشو بریم پیش خودم . پاشو دیگه .
چرا باید از جایم بلند شوم ؟
جعفر آقا صورتم را می چرخاند به طرف خودش : خوبی ؟ خانومت نیست ناراحتی ؟
می گویم : آره . نه . نمی دونم .
جعفرآقا می گوید : پا شو این دو تا بنده خدا رو توی سرما علاف نکن . اینا می خوان دو تا قهوه بخورن برن دیگه . درست میگم ؟
پیرمرد می گوید : بعله . فقط همین . بعدش باز شما بیا بشین این جا . خوبه ؟
چرا الآن مونا به من زنگ نمی زند بگوید تا چهل و یک سال دیگر دوستت دارم ؟ چرا موبایلم را بکوبم توی صورت این پیرمرد ؟
پیرمرد می پرسد : پا نمیشی ؟
وقتی می بیند تکان نمی خورم از روی نیمکت بلند می شود ، می گوید « عجب » و می رود به طرف زنش . آرام با هم حرف می زنند و من صدای پیرزن را می شنوم که می گوید : « بعد از این همه سال ؟ »
سه تا پسر جوان می آیند طرف قهوه خانه .
جعفر آقا می گوید : مشتری اومد . خوبیت نداره اینا رو اذیت می کنی ها . والا ما که از کار شما جوونای امروزی سر در نمیاریم .
و می رود به طرف آن دو . بهشان می گوید : حالا نمیشه شما برید اون طرف ؟
پیرزن می گوید : به خاطر یه آدم مغرور ؟
جعفر آقا می رود به قهوه خانه اش . پیرزن می گوید : خب برو بهش یه چیزی بگو .
پیرمرد می گوید : گفتم دیگه .
پیرزن می آید داخل آلاچیق و می گوید : ببخشید آقا شما تا کی می خواید اینجا بشینید ؟
چرا باید جوابش را بدهم ؟
می گوید : آقای محترم گفتم تا کی می خواید این جا بشینید ؟ مگه این جا رو خریدید ؟
چرا باید از جایم بلند شوم ؟
پیرمرد می آید داخل آلاچیق و می گوید : آقا ما که نمی خوایم شما رو اذیت کنیم . ما یه قرار دیگه هم داریم . اینه که یه کم عجله داریم . اگه می خوای مثلا تا ده دقیقه دیگه بشینی خب مسئله ای نیس ، ما صبر می کنیم . اصلا یه ربع ، خوبه ؟
نگاه می کنم به پیرمرد و می گویم : نمی دونم . نمی دونم تا کی می خوام این جا بشینم .
پیرزن موبایلش را بیرون می آورد و شماره می گیرد . پیرمرد می گوید : کجا رو می گیری ؟
پیرزن می گوید : پلیس . اصلا از همون اولش باید با پلیس تماس می گرفتیم .
پیرمرد می گوید : این چه کاریه ؟ قطعش کن . می خوای اوقات تلخی درست کنی ؟
چرا باید بترسم ؟
پیرزن می گوید : نه خیر . اصلا هم اوقات تلخی نمیشه . پلیس همین جا ها به درد می خوره دیگه .
پیرمرد جلو می رود و موبایل را از دست زنش بیرون می کشد : بده من بابا . فقط مونده که پلیس بیاد .
چشم های پیرزن گشاد شده . چند لحظه چیزی نمی گوید ، بعد می نشیند روی نیمکت روبروی من و به شوهرش می گوید : من نمی دونم ، خودت اینو بلندش کن .
پیرمرد مانده است که چه کار کند . کمی توی آلاچیق قدم می زند و بعد می رود آرام می نشیند کنار همسرش . پیرزن می گوید : چرا نشستی این جا ؟ نمی بینی جا نیست ؟
چرا باید از جایم بلند شوم ؟ راستی چرا باید از جایم بلند شوم ؟
پیرمرد بلند می شود و می آید که کنار من بنشیند . آرام می گوید : میشه یه کم برید اون طرف ؟
چرا باید حرف بزنم ؟ اگر حرف بزنم مونا برمی گردد ؟
پیرمرد طوری که تنش به من نخورد به سختی روی لبه ی نیمکت می نشیند . سروکله ی جعفر آقا با یک سینی که سه تا فنجان داخلش هست پیدا می شود . از فنجان ها حسابی بخار بلند می شود . می آید داخل و می گوید : آفرین . همین طوری خیلی هم خوبه . بشینید کنار هم . یه تنوعی هم هست . سه تا ترک براتون ریختم . بخورید گرم بشید .
سینی را می گذارد و می رود .
یکی دو دقیقه چیزی نمی گویند . پیرزن از توی کیفش سیگاری بیرون می آورد و با فندک قرمز رنگی روشن می کند . بعد به ترکی چیزی می گوید . از لهجه اش می فهمم که ترکی ست . باز چیزهای دیگری می گوید و به من اشاره می کند . پیرمرد رو به من چیزی به ترکی می گوید . وقتی خیالشان راحت می شود که ترکی نمی فهمم شروع می کنند به حرف زدن . پیرزن اول با لحن آرامی حرف می زند . بعد لحنش حالت سرکوفت زدن می گیرد . پیرمرد همان طور آرام حرف می زند و گه گاه وسط حرفش می گوید « هـــی هــی »
پیرزن سیگارش را پرت می کند به کناری و فنجان قهوه اش را برمی دارد . پیرمرد با لحن آرامی حرف می زند . انگار که شعر می خواند . کلمه ها را می کشد . یعنی دارد شهریار می خواند ؟ بعد لبخند می نشیند روی لبش و شروع می کند به بشکن زدن و خواندن یک ترانه ی ترکی . پیرزن انگار می گوید : « خجالت بکش جلوی این پسره ی غریبه . این مسخره بازیا چیه از خودت درمیاری ؟ »
اما پیرمرد صدایش را بالا می برد و می خندد . انگار می گوید : « بی خیال عزیزم . اینم یه دیوونه ایه مثل خودمون .» دستش را می اندازد روی شانه ام .
پیرزن لبخند می زند و انگار می گوید : « فکر کنم بیچاره شکست عشقی خورده . »
پیرمرد وسط ترانه خواندنش رو به من می کند : « غصه نخور . این نشد ، یکی دیگه » و بلند می خندد .
پیرزن می خندد : « دلم براش می سوزه . ولی حقشه . خیلی مغروره . همین جوری دختره رو فراری داده دیگه . »
پیرمرد فنجانش را برمی دارد و می گوید : « جوونای این روزگار هیچ کاری بلد نیستن . »
قهوه شان را که می خورند پیرمرد می گوید : « این هم از امسال . به یاد موندنی شد ها ! »
پیرزن می گوید : « یعنی تا چند سال دیگه ؟ »
پیرمرد می گوید : « تا صد سال دیگه » و می خندد .
پیرزن به ساعت مچی اش نگاه می کند و می گوید : بریم دیگه ، دیر شد .
از جایشان بلند می شوند . پیرمرد می گوید : جوون ما میریم . ببخش که مزاحمت شدیم . ان شاالله بر می گرده . غصه نخور . اینم نشد ، یکی دیگه .
چرا باید باهاشان خداحافظی کنم ؟
می روند .
چرا باید قهوه ام را بخورم ؟ چرا باید از جایم بلند شوم ؟
مجيد اسطيري _ دي ماه 87
